من اكنون ايستاده ام و خود را می نگرم
كه دارم از پس تكّه ابرهای نمودين خويش سر مي زنم
طلوع خود را می نگرم و
خود را به نرمی و رضايت
غرق لذت و اميد
تسليم او مي كنم
او كه مرا در خود می مكد و
من همچنان ساكت می مانم تا تمام شوم
نسيم اميد بر چهره ام می وزد و من
در نشئه ی مطبوع نيست شدن هايم
غرقه در شكر و اشك
در انتظار آنم كه از آن پر شوم
احساس می كنم كه آنچه اكنون در من می جوشد
سراپايم را فرا می گيرد
تمام ” هستن ” م را لبريز می كند
همه ی لكّه هايی را كه از اثر انگشت های طبيعت
بر ديواره های ” بودن “م مانده بود ، می زدايد
مرا در خود می شويد
ديگرم می سازد و من
گرم اين لذّت درد آميز تولّد خويش
ساكت مانده ام
امّا نمی داني
اين كه در من فرا می رسد
به عظمت های همه ی هستی است
چه می گويم ؟
به عظمت ابديّت است
به عظمت مطلق است و به هراس بی كرانگی
سنگينی آفرينش را دارد و جلال خدا را
و ” بودن ” من
اين قفس تنگ و ناتوان
گنجايش آن را ندارد
احساس می كنم كه در خود فرو می شكنم
پ. ن : خیلی بده که یه حس دلشوره و نگرانی همش باهات باشه و ندونی باید نگران باشی یا نه؟ ندونی چی انتظارتو میکشه و هزار تا علامت سوال بالای سرت دور بزنن!
پ . ن : نمیدونم 2 شنبه چی پیش میاد، نگرانم ، میترسم ( آره اعتراف میکنم میترسم ) اما چاره ای جز انتظار ندارم…….
پ.ن : هر کی هستی و هر جای این دنیای پهناور ، اگه پات به این گوشه از دلتنگیهام رسید دعام کن!
دلت قرص