….شگفتا بازي زندگي را
من تو را عاشقم
تو ديگري را
آن ديگري هم ديگري را عاشق است
زنجيروار عشق مي ورزيم و
بي حاصل نرد عشق مي بازيم
من از تنهايي شكوه مي كنم
تو تنهايي را زمزمه مي كني
وآن ديگري، شعر مي سرايد از تنهايي
و هيچ يك نمي دانيم
پاسخ اين همه تنهايي كجاست؟
من از بي وفايي تو ناله سر ميدهم
تو از نخوت و غرورم گلايه مي كني
من خود و خودخواهيهايم را تبرئه مي كنم و
تو از کار های خودت دفاع مي كني……….
افسوس، رفيق عزيز، يار مهربان چه ساده مي بازيم عشق را به نفرت راستي را به دروغ . . . … زندگي را به تنهايي ابدي!
گویا زندگی جز این نیست…