آنروزی که با کوله باری از عشق و صفا و محبت
در بتکده قلبم را زدی و من بی محابا
در را به روی تو گشودم هنوز به خاطرم هست
هنوز به یاد دارم که دوست داشتنت
را در طبقی از عشق با شاخه هایی از محبت و
وفا گذاشته و تقدیمم کردی
روزهای سرد زمستانی را با حرارت وجودت
برایم گرم ساختی و لحظات تلخ زندگی ام
را با شیرینی کلامت چون عسل ساختی
به کلمه دوستت دارم عادتم دادی
با کلمه عشق اشنایم کردی
و محبت کردن را به من اموختی
به می گفتی گل را باید دید
بویید ؛ نه اینکه گل را از شاخه چید
حالا کجایی که ببینی ؟
در بتکده قلبم باز مانده است
عشق و محبت و صفا سرگردانند
به دوستت دارم عادت کردم
و با عشق کاملا اشنایم و محبت کردن را به دیگران
اموزش میدهم
ای کاش زود تر به این واژه ها خو گرفته بودم
ای کاش زود تر اموخته بودم
عزیزم….
در بتکده قلبم را تا بازگشت تو باز میگذارم
بازگرد
بازگرد و ببین اموخته هایت را
بازگرد و بشنو دوستت دارم را
{سه شنبه, ژوئن 10, 2008} بازگرد و بشنو دوستت دارم را