با گذشت ثانيهها…
انگار دارم از خودم ميگذرم…
من ديگر آن نيستم…
مدتيست با خودم غريبهام…
خودم را ديگر نميشناسم…
لحظههايم دارند ميگذرند و با گذشتنشان…
مرا از خود دورتر ميكنند…
گاهي فكر ميكنم كه آيا اين همان من است…
پس چرا ديگر دوستش ندارم…
سياهي مدتيست بر قلبم خانه كرده…
دلم ميخواهد برگردم به گذشتهاي دور…
جايي كه دلهايمان از نور درخشان بود…