وقتی حرفای دلتو یکی دیگه میزنه اینجوری:
دوست داشتنت … بی دوست داشته شدن … دیدنت … بدون تمایلت به دیده شدن … و شنیدن دیر به دیر طنین صدایت که از هر گفتگویی فراری است … تلخی ها رفته اند و یادها رفته اند و طعم های بوسه ها و هماغوش های و اشک ها رفته اند و تنها این حس شگرف از آن باقی مانده. حس دوست داشتن بیواسطه. نه دوست داشتن … که یاد دوست داشتن. مثل چشیدن و چشیدن و دوباره چشیدن لرزش اسرار آمیزی که از دیدن یک گل زیبا و تلان و بینظیر در دلت مانده باشد و سالها بعد نه گل باشد و نه اصلا مهم باشد که باشد و تو باشی و ارتعاشهای تارهای یک دلدلدگی!
پ. ن : کل پست معرکه است اصلا این بشر معرکه است !
پ. ن تر : خیلی تابلو ا که من امروز باز حالم خوش نیست؟؟؟ شما ندید بگیرین خوب میشم !