دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, اکتبر 16, 2008}   به پایان آمد این دفتر

 

روزی که اینجا رو شروع کردم روز بدی بود …

روزی بود که از همه چی تو دنیای حقیقی دلم گرفته بود… خسته بودم ، تنهاترین شده بودم و باورش سخت بود

شونه هام تحمل بار تنهایی رو نداشت ، خسته بودم از بس صورتو با سیلی سرخ کرده بودم، از کشیدن بار تنهایی ها و غصه ها

دلتنگی های یه غریبه شد جایی برای غرغرا و اشک ها و آه و ناله های یه آدم واقعی  ، یه آدمی که هم خودش و هم دیگران عادت کرده اند محکم ببیننش ، قوی ببیننش ، آدمی که همیشه خندونه و شیطنت هاش تمومی نداره  آدمی که یک عمر صورتشو با سیلی سرخ نگه داشته …. بله دوست من یک عمر

 

آدمی که حالا بعد گذشت ثلث قرن از زندگیش با همه پستی و بلندی هاش دیگه کمی خسته است  از کشیدن این همه بار روی دوش ، از داشتن این همه بغض فرو خورده تو گلو

آدمی که دنبال یه راهی واسه هنوز قوی بودن و محکم بودن میگشت ، آدمی که میخواست هنوز هم یه کوه باشه برای بقیه  ، یه تکیه گاه برای غریبه و آشنا

آدمی که میخواست اشک نریزه و همیشه لبخند بزنه

 

این آدم دلتنگیهاش و برداشت و اومد تو دنیای مجازی … تا جایی باشه برای فریاد کشیدن این بغض…

غر زد ، داد زد ، شکایت کرد، گله کرد ، اشک ریخت  با همه وجود تا اشکاش دنیای حقیقیشو خیس نکنه

خودش بود و خودش بود … دنیای مجازی دوستی های زیادی رو به همراه داشت این دوستی ها غم و غصه ها شادی و خنده های خاص خودش رو همراه داشت

 

اما این آدم توی دنیای مجازی دو چهره نداشت …

اگه شاد بود از ته دل شاد بود

اگه غمگین از ته دل

اگه محبت کرد با همه وجود بود چون همه آدما رو دوست داشته و داره

اگه اشک ریخت برای درد کسی ، اگه شنید ،اگه دلداری داد ،اگه غصه خورد ،اگه نگران شد، اگه در آغوش کشید با همه وجود بود چون  بلد نبود حس هاش رو مخفی کنه

 

اگه به خاطر حس هاش به باد انتقاد گرفته شده ، اگه بهش گفته شد زیادی مهربونه ، زیادی حساسه ، زیادی آدما رو جدی میگیره…. زیادی … زیادی.. و زیادی….

واسه اینکه بلد نبود نقاب بزنه و اینجا رو جایی یافته بود برای خود خودش بودن نمیخواست اینجا با سیلی صورت سرخ کنه که فکر میکرد اینجا همه دوستانشن و اون حق داره خودش باشه

 

 

اما همیشه واقعیت با چیزی که فکر میکنیم فرق داره

تو هفته هایی که گذشت به دنبال نقابی برای دنیای مجازی می گشتم … اما من آدم نقاب ها نیستم

شاید بیشتر از همیشه به هم ریخته بودم ، بیشتر از همیشه غر زدم چون داشتم صخره های زندگی رو مینوردیدم

 

بله دوست من همه ما بلدیم صورتامون رو با سیلی سرخ کنیم ، همه ما درد داریم ، همه ما سختی کشیدیم ! اما کدومامون بلدیم خود واقعیمون باشیم همیشه ؟ کدوممون بلدیم به خاطر دیگران زندگی نکنیم و یا لا اقل مدتی کوتاه فقط و فقط برای دل خودمون  و داشتن آرامشی درونی زندگی کنیم؟

 

تو عمر کمتر از یه سال دلتنگی ها خودم بودم بی هیچ قید و بندی … به خاطر خودم و دل خودم نوشتم تا باشم

اما انگار تو دنیای مجازی هم آدم ها ازت میخوان نقاب به چهره بزنی

میخوان خودت نباشی

میخوان باشی اونی که اونا ازت تصور دارن و اونی که اونا میخوان و اونی که اونا خوششون میاد و … و … و

 

دیگه نمیتونم باشم

 

شاید برای همین دلزده ام امروز.  نه دلخور… گلایه ندارم ، شاکی نیستم ، ناراحت نیستم  ولی دیگه حرفی ندارم

فقط دیگه نخواهم نوشت ، غر نخواهم زد ، اشک نخواهم ریخت تا آزار ندم کسی رو ! تا ثابت کنم من نه ترحم میخوام ، نه دلسوزی ، نه محبت و نه هیچ چیز دیگه ای

که اگه نوشتم که اگه گفتم  و گفتم فقط برای این بود که محکم باشم ، که از پس مشکلات بربیام اما انگار حتی دنیای مجازی آماده دیدن آدمهایی بدون نقاب نیست 😐

 

 

شاید روزی دیگه و جایی دیگه نوشتن رو از سر گرفتم … اما حالا

به پایان آمد این دفتر … حکایت همچنان باقیست 

 

 

 

 

 

Just a little girl, big imagination
Never letting no-one take it away
Went into the world, what a revelation
She found there’s a better way for you and me to be

Goodbye my friend

It’s not the end (you gotta keep it strong before the
pain turns into fear)
So glad we made it time will never never change it
No no no no
you know it’s time to say goodbye
No no no no
and don’t forget you can rely

 

Goodbye My Friend

 

Advertisements


et cetera