دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, فوریه 28, 2008}   دل من
باز دلم هواي نوشتن به سرش زده است .

مي دانيد هر وقت كه تنها و دل تنگ مي شود ، كسي را فرا نمي خواند جزء قلم و كاغذ ، مي خواهد كه بنويسد از همه چيز از همه كس ……………….

ولي وقتي شروع به نوشتن مي كند چيزي براي نوشتن ندارد ؟

دلش پر از حرفهاي نگفته است ولي چيزي براي گفتن ندارد ، هيچ !

خودش هم نمي داند كه چه چيزي مي خواهد ؟

خودش هم نمي داند كه دلش چه مي خواهد ، طفلكي سرگردان وحيران است ؟

ولي نه چرا مي داند ولي حقي ندارد ، هيچ حقي ندارد او محكوم به تنهايي و مرگ است منتظر است تا مرگ او فرا برسد و در گوشه اي خلوت بميرد آري .

در بي كسي و غربت بميرد ……………..

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: