دلتنگی های یک غریبه











{چهارشنبه, مارس 5, 2008}   چمدان را نبسته خواهم رفت
داشتم به این فکر میکردم که 2 روز دیگه عازمم و هنوز چمدونم رو نبستم ، بعد یهو یاد این شعر افتادم
خیلی دوسش میدارم ، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

چمدان را نبسته خواهم رفت، ابری و غم گرفته گریانم

جاده ای مه گرفته در پیش است ، روی این جاده ها غزل خوانم

نفس جاده گاه می گیرد ، قدمی خسته روی سر دارد

پرو بالم شکسته و تنها ، نگران رو به خط پایانم

می رسد شانه های خیسم را ، دستی از التماس می گیرد

مثل آغوش باز دریایی ،که مرا می برد پریشانم

و صدا می زند که برگردم ، دو دلم من نمی شود اما

می روم، گفتنش کمی سخت است ، می روم!می روم! نمی مانم؟!

کاش می شد دوباره برگردم ، سمت رویای کودکی هایم

سبد قصه ، مادر و بابا ، من و هم بازی دبستانم

با الفبای کودکی مادر ، با تو هرشب چه عالمی دارم

غربت و ناله های دلتنگی ، من و چشم ستاره بارانم

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: