دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, مارس 6, 2008}   چه تلخه
رفیق تو نمیدونی چه تلخه کسی که پر فریاده اما حنجره ایی برا فریاد کشیدن نداره

تو نمیدونی چه سخته دلت پرگریه باشه اما پناهی برای گریه کردن نباشه

لبی برا حرف زدن پایی برا رفتن دستی برا نوشتن نباشه

چه عاجزه کسی که پرناله است اما نای نالیدن نداره

کسی که حتی نمیتونه بلرزه بخنده بخض کنه حتی تو تنهائیاش نمیتونه مشت به پیشونیش بکوبه چقدر درده نوشتم درد اما درد کمه بذار بنویسم چقدر عذابه

آخ چی بگم کلمه ها هم دیگه خستن

اما رفیق همین قدر بگم که…

مرا مرنجان با این حال و هوا اینجا اینگونه مرنجان

میان این همه آشنا که دلم باآنها غریبه است مرنجان


Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: