دلتنگی های یک غریبه











{چهارشنبه, مارس 26, 2008}   با زم دلم گرفته
دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.

شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.

دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند.

فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .

کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم .

دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم .

کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت….

کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم.

نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است.

بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم…

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: