دلتنگی های یک غریبه











{شنبه, مارس 29, 2008}   از قدیم گفتن کار امروز را به فردا مگذار …. من کی درس میگیرم از این جمله نمیدونم والله
دیشب بعد دیدن فیلم 21 به همراه داداش کوچیکه و دختر خاله و چند تا دیگه از بر و بچه ها وقتی ساعتی بعد از نیمه شب داشتم برمیگشتم خونه تو راهی که بیشتر از 20 دقیقه طول نکشید ، هزار تا پست نوشتم تو ذهنم! میخواستم از سفر بنویسم و تجربه هاش… ازجاذبه ها و خاطره هاش ، از وابسته گی هاش و دلتنگی هاش……… ، اما از اونجایی که تازه چند روزیه از سفر برگشتم و به خاطر خوشی های اون سفر حالا باید تاوان پس بدم و روزی 13-14 ساعت کار کنم وحتی امروز صبح که شنبه است و مثلا تعطیله و مرده ها هم اینجا تعطیلن ، من باید بازم 6 صبح می اومدم سر کار !! به خودم همون موقع قول دادم تا رسیدی مثل جنازه می افتی تو رختخواب ! اما…………… مثل همه وقتایی که از همیشه خسته تری و فرداش هم هزار تا کار داری و میخوای زود بخوابی ولی نمیشه ، به خونه نرسیده اونقدر خواب از سر پریده بود که از در وارد نشده کامپیوتر رو روشن کرده بودم نا خودآگاه …. ولی از اونجایی که شدیدا تو موود بچه مثبت بودن بودم و میخواستم یه جورایی خیلی زیر قولم نزنم ( آخه این روزا خیلی بد قولی کردم و هییییییی زدم زیر قولایی که به خودم دادم ) و واسه تنبیه خودمم که شده هیچ کدوم از اون پستایی رو که تو راه رو صفحه مغزم تایپ کرده بودم ، ننوشتم…. غافل از این که امروز یا این آلزایمر مزمن زود رس باعث میشه که اون چیزی که میخواستم شکل نگیره یا دیگه اون حس نیست واسه ثبت اون لحظات یا…….. مطمئنم بالاخره یکی تو این دنیا پیدا میشه بفهمه منظورم چیه ! شاید یه روز دیگه اون حس برگشت ، شایدم هیچ وقت حتی دیگه فکرشم
Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: