دلتنگی های یک غریبه











{شنبه, مارس 29, 2008}   چقدر دلم واسه بچه گیهام تنگ شده
وای که چه روزایی بود بچه گی….. اونقدررررررررررر دلم واسه اون روزا تنگه که نگو! کاش میشد واقعا از بزرگسالی استعفا داد….!

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله رو قبول ميكنم
می خوام به یک ساندویچ فروشی برم و فکر کنم که اونجا یه رستوران پنج ستاره است
می خوام فکر کنم شکلات از پول بهتر ه، چون می تونم اونو بخورم
می خوام زیر یه درخت کاج بزرگ بشینم و با دوستام بستنی بخورم
می خواهم توی یه چاله آب بازی کنم و بادبادک خود مو توی هوا پرواز بدم
می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها رو، جدول ضربو و شعرهای کودکانه رو یاد می گرفتموقتی نمی دونستم که چه چیزهایی نمی دونم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم
می خوام فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستندمی خوام ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خوام که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم
می خوام دوباره به همون زندگی سادهً خودم برگردمنمی خوام زندگی من پر شه از کلی کارای الکی؛ خبرهای ناراحت کننده… دعوا ،صورتحساب، جریمه و
می خوام به نیروی لبخند ایمان داشته باشمبه یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح…به فرشتگان، به باران، و به
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما
!…من رسماً از بزرگسالی استعفا

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: