دلتنگی های یک غریبه











{دوشنبه, آوریل 21, 2008}   4

مي روي……….

و چـه خالي مي شود

جايي كه نيستي

و من در بهت سالها

دختركي را مي بينم

كه كنار پوسيدگي مردي تولد مي كرد

دنباله فكرم مي ديدم

كه دور مي شوي خيلي دور ………..

گاهي فكر مي كنم

كه دستانت براي من جا نداشت

و چه ساده بودم

پرواز را مي ديدم , دوريت را هم

تا دور دست ها

ديگر تمنايي نيست , ماندني نيست

من ,عشق و ديگرهيچ چـيزي نيست…….

باشد…..

من كه گفتم تنهايم

و تو با دگران !!!

و هراسي مبهم

كه مي ميرد در آغوش بودن تو

چـقدر دور شديم !!!!

تو ميداني؟؟؟

هر قدر كه رفتي ……

و احساس كردم كه خوشبختي

بدان پايانم را …..

آنقدر بي صدا كه هرگز نفهميدي…………..

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: