دلتنگی های یک غریبه











{چهارشنبه, آوریل 23, 2008}   لطفا این پست رو نخون
مدتهاست که دلم میخواست یه جایی مینوشتم که هیچ کس نمیدونست کیم ، دلم میخواست لا اقل
تو اینا رو نمیخوندی و اونوقت هر چی تو دلم بود مینوشتم. پس لطفا نخون!
امروز تصمیم گرفتم یه جوری بنویسم انگار که تو هیچ خبری از این وبلاگ نداری ، لطفا این
پست رو نخون … نوشتم چون نوشتن رو دوست دارم ، چون باعث میشه راحت تر بگذره و
خیلی چیزای دیگه ( این از اون بخشاییه که تو نبفهمی : دی … بسه دیگه حالا برو سراغ یه وبلاگ دیگه! ) ، ننوشتم که تو بخونی و شاکی شی … باور کن !
دلم خیلی چیزا میخواد ، دلم میخواد میتونستم بهش بگم چقدر دلم براش تنگ میشه هنوزم ،
چقدر هنوزم با اینکه یاد گرفتم عاقلانه رفتار کنم با همه وجود کم میارمش ،دلم میخواد
میتونستم بهش بگم مگه عمرمون چند روزه؟ دلم میخواد بهش بگم که زندگي مثل يه جاده ست من و تو مسافراشيم قدر لحظه ها رو بدونيم ممکنه فردا نباشيم … مگه ما قراره چقدر زندگی کنیم که همش باید عاقلانه رفتار کنیم؟… دلم میخواد بهش بگم که دنیا چقدر زورگذره و ما آدما چقدر اینو دیر میفهمیم …گاهی اونقدررررررررررر دیر که همه فرصتا رو از دست دادیم و دیگه فایده ای نداره.
دلم میخواد بهش بگم که همیشه عاقل بودنم یه جاهایی به ضرر آدم تموم میشه و گاهی بد
نیست به دلمون هم اهمیت بدیم ، دلم میخواد بگم از این منطقی و عاقل بودن خسته شدم ،
شاید واسه همین به این راحتی بهش دل باختم … شاید اون هم باید اون پرده دل رو کنار
میزد و میگفت که همدله ، شاید اگه کمتر میترسید بهتر بود … شاید اگه صادقانه کلاشو
قاضی میکرد و خودشو منو گول نمیزد وضع فرق داشت ( شایدم این دل عاشق منه که
داره خودشو گول میزنه ، حتما همین طوره .. که اگه نبود الان طور دیگه ای بود ماجرا …)
ولی اون عاقل تر از این حرفا ست ….
دلم میخواد بهش بگم کاش میتونستم بهش حق ندم ، کاش درکش نمیکردم ، کاش قبولش
نداشتم …کاش … کاش …
اونوقت شاید راحت تر میشد گذشت .
دلم میخواد بهش بگم کاش همه چی یهو خراب نشده بود ، کاش فرصتی واسه ساختن
دوباره بود ، کاش یهو عقب نکشیده بود … کاش نمیترسید … کاش نمیترسیدم ……کاش
میتونستم بگم منم به اندازه تو و شاید بیشتر از تو میترسیدم ، شاید همین ترس همه چی
رو خراب کرد ، شاید اگه نترسیده بودم نترسونده بودم…. دلم میخواد نترسم ولی هنوزم
میترسم اما اینبار از اینکه هیچ وقت نتونم کنارش باشم نه اون ترس هایی که نابودم کرد!
دلم میخواد امیدوار باشم که گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه ، دلم میخواد امیدوار باشم
که همه چی درست میشه ، دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد

دیگه چه اهمیتی داره که من چی دلم میخواد …… مهم اینه که اون دلش نمیخواد ………
اون خواست که موازی باشیم و من تسلیم شدم …. و من نخواستم به زور در کنارش
باشم، با اینکه با همه وجود دلم میخواست کنارش باشم …..
حالا دلم میخواد دیگه نباشم ، دلم میخواد گم شم !…. ولی من اصلا بلد نیستم که گم شم!
Advertisements


sara says:

میدونی گاهی اوقات توی زندگی یه سری مسائل پیش میاد بعدش ما فکر می کنیم از این بدتر امکانش نبوده پیش بیاد.. بعد از یه مدت متوجه می شیم که شاید اون بهترن بوده..

Sara @
آره میدونم دقیقا همینطوره و هیچ چیزی بی دلیل نیست ، فقط ما همیشه فکر میکنیم هر چی دلمون میخواد همون بهترینه ولی اکثرا برعکسه



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: