دلتنگی های یک غریبه











{جمعه, آوریل 25, 2008}   غروب جمعه
هنوزم بعد سالها از ایران بیرون بودن غروبای جمعه دلگیرن ….. خیلی دلگیر تر از وقتایی که ایران بودم! چراشو خودمم نمیدونم ، واسه همین ترجیح میدم تا دیروقت سر کار باشم ، البته نه به این دیری مثل امروز….. هر چند که جمعه ها اصلا حس کار کردن هم نیست ؛ چون اینجا هم پرنده ای پر نمیزنه .
ولی وقتی میرم خونه بیشتر دلم میگیره و بیشتر احساس تنهایی میکنم ، حتی دلم برای تو هم بیشتر تنگ میشه …! با اینکه تو هیچ وقت نیستی ولی نبودنت تو عصرای جمعه ازهمیشه بیشتر حس میشه ، انگار چون دلم میخواد تو بودی و دلم نمیگرفت ، آخه با تو هیچ وقت دلم نمیگرفت .
بازم جمعه است ، ، بازم دلم گرفته ، بازم تو نیستی ، بازم احساس غریبی و تنهایی میکنم … از این حس بدم میاد…….کاش جمعه ها نبودن ……
Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: