دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, مه 15, 2008}   ای کاش هرگز پا به زندگی ام نگذاشته بودی

 

 

 

نیامدی و دگر نخواهم خواست آمدنت را…
چشمانم را براه خویش…
درمانده با بغضی سنگین برجای گذاشتی…
دستان ملتهب از عشقم را ندیدی…
و چه ساده گذشتی از عهد و پیمانت…
ای کاش بودی…!!!
آن لحظه ای که پر شدم از نبودنت…
مست از رویای بودنت…
ای کاش آنجا بودی هنگامی که دستانم لرزید…
از بیم تنهایی…
از دلهره های گاه به گاه…
قلبم می لرزید…
و تو نبودی…
ای کاش بودی…!!!؟؟؟

 

 

پ . ن : دیگه نمیخوام بیای ، نمیخوام باشی ، نمیخوام دوست داشته باشم ، بسه دیگه …. برو از زندگیم ، از دلم ، از فکرم ……….. بیرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون :((

ای کاش هرگز به زندگیم قدم نذاشته بودی

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: