دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, مه 15, 2008}   تنهاترینم………………..!

 

 

سر به بی سامانی ام مسپار. دل به پریشانی ام مده. دیده بر تاریکی ام ندوز و لب بر خاموشی ام نزن…! که من آنقدر تنهایم که میشکنی! آنقدر بی فروغ که خاموش میشوی و آنقدر خسته که دلسرد…

مرا اینگونه سرپا نبین، من آنقدر غمگینم که گاهی از دست دلم خسته میشوم ، آنقدر سرد که گاهی در تب دوریت یخ میزنم ! بیا…! بیا میتوانی باران غربت را روی گونه های خیسم ببینی . میتوانی غبار غم را انباشته در عمق نگاهم حس کنی. بیا… جلوتر بیا ! میتوانی صدایم را از پس دیوارهای اندوه بشنوی ، حتی میتوانی آتش سرد درونم را با انگشتانی از همیشه لمس کنی !
 

میبینی ؟! تو از من دوری، دور… آنقدر دور که نمیبینی. آنقدر که نمیبینم…

من اما تو را باور دارم. نگاهت را باور دارم. دست هایت را نیازمندم. و به غرور خسته کننده ات دل بستم!

 

میبینی ؟! من هنوز غریبم…… هنوز بی سر و سامان………… هنوز عاشق ……………….!

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: