دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, مه 22, 2008}   پذیرفتم …… بپذیر

 

گفتی بپذیر که من و تو ما نمیشیم…

گفتی بپذیر که موازی باشیم…

گفتی بپذیر که ما دیگه فقط دو تا دوستیم و اگه تو بذاری دوست میمونیم…

گفتی بپذیر که تو نمیتونی از یه دوست بخوای آرام بخشت باشه…

گفتی بپذیر که زیادی به احساساتت اجازه دادی وارد قضیه شه… پس خودتو کنترل کن…

گفتی بپذیر …………

…………………

گفتم چشم ……   چشم ……. چشششششششششم ….به خدا پذیرفتم!

………….

………………..

اما…………………….

تو هم بپذیر که از دل نمیری ، که مملوم از تو و خودم را گم کردم، که  مهم نیست چقدر تلاش میکنم تو و خاطرات با تو بودن کم رنگ نمیشن…….. همیشه دوستت خواهم داشت ، همین!

 

پ . ن :  دیگه پذیرفتن یا نپذیرفتن من و تو چیزی رو عوض نیمکنه ……. من و تو مدت هاست که فرسنگها از هم دور شدیم!

Advertisements


pazh says:

شاید که خیریت باشه! کی میدونه؟ (;



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: