دلتنگی های یک غریبه











{شنبه, ژوئن 14, 2008}   23 .

با گذشت ثانيه‌ها…

انگار دارم از خودم مي‌گذرم…

من ديگر آن نيستم…

مدتيست با خودم غريبه‌ام…

خودم را ديگر نمي‌شناسم…

لحظه‌هايم دارند مي‌گذرند و با گذشتن‌شان…

مرا از خود دورتر مي‌كنند…

گاهي فكر مي‌كنم كه آيا اين همان من است…

پس چرا ديگر دوستش ندارم…

سياهي مدتيست بر قلبم خانه كرده…

دلم مي‌خواهد برگردم به گذشته‌اي دور…

جايي كه دلهايمان از نور درخشان بود…

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: