دلتنگی های یک غریبه











{دوشنبه, ژوئن 23, 2008}   25 .

 

 

وقتی حرفای دلتو یکی دیگه میزنه  اینجوری:

 

دوست داشتنت … بی دوست داشته شدن … دیدنت … بدون تمایلت به دیده شدن … و شنیدن دیر به دیر طنین صدایت که از هر گفتگویی فراری است … تلخی ها رفته اند و یادها رفته اند و طعم های بوسه ها و هماغوش های و اشک ها رفته اند و تنها این حس شگرف از آن باقی مانده. حس دوست داشتن بیواسطه. نه دوست داشتن … که یاد دوست داشتن. مثل چشیدن و چشیدن و دوباره چشیدن لرزش اسرار آمیزی که از دیدن یک گل زیبا و تلان و بینظیر در دلت مانده باشد و سالها بعد نه گل باشد و نه اصلا مهم باشد که باشد و تو باشی و ارتعاشهای تارهای یک دلدلدگی!

 

 

پ. ن : کل پست معرکه است اصلا این بشر معرکه است !

 

پ. ن تر : خیلی تابلو ا که من  امروز باز حالم خوش نیست؟؟؟ شما ندید بگیرین خوب میشم !

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: