دلتنگی های یک غریبه











{سه‌شنبه, ژوئن 24, 2008}   26

 

 

گفتم : مجنونم………. گفتي : باش

گفتم : مجنون توام ليلي…….. گفتي : باش

گفتم : چاره چيست ؟………… گفتي : انتظار

گفتم : چه سخت است؟…… گفتي : چه زيباست

گفتم : تا به کي؟…….. گفتي : تا به آن وقت که چون شمع بسوزي از سر تا به پاي


گفتم : افسوس که نداني در اين سوختن بالهاي تو هم خواهد سوخت اي پروانه من

Advertisements


23da says:

گفتم بنام از تو به یاران و دوستان
باشد که دست ِظلم بداری ز بی گناه
بازم حفاظ ِدامن ِهمت گرفت و گفت:
از دوست جز به دوست مبر سعدیا، پناه



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: