دلتنگی های یک غریبه











{جمعه, ژوئیه 25, 2008}   این جا منم دلتنگ دیدنت

 

 

هنوز برام همونی همون نفس تو سینَم

بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم

وقتی عطرت تو هوامه

نفسات تو لحظه هامه

چه جوری آروم بگیرم

وقتی هیش کی تو نمیشه

تو نگاته عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم 

 

 

 

بعضی وقتا همش دلم شیرینی میخواد… با همه وجود ، همه سلولهای بدنم کمبود شیرینی دارن انگار ….. اون وقته که میفهمم دارم تلخ میشم …….. خیلی تلخ… تلخ تر از زیتون کال

 

 

تو هفته ای که گذشت همینطوربودم

 

 

میدونم اگه بودی میگفتی حتما ماله تغییرات هورمونیه بدنته…… 😐 شاید!

 

 

ولی مگه میشه تو این روزا باشم ،و تلخ نباشم… درست همین چند ماه پیش چند ماهی که چند سال گذشت تو یه روزی مثل امروز برای آخرین بار تو اون چشای به رنگ کهربا که میپرستمشون نگاه کردم و بغضمو خوردم و سر برگردوندم و از پله های قطار بالا رفتم…. ، آخرین لمس تنت بود ، آخرین دیدار، آخرین کلام …….. و مگه میشه هر ماه که به این روز نزدیک  میشم تلخ نشم؟ تازه این ماه با کلی موضوعات دیگه نور علی نور هم شده … از مرگ شکیبایی و مرور اون همه خاطرات نوستالژیک و شوک وارده که بگذرم…… رسیدن اون روز مهم و اون قرار و اون دیدار و بعد هم نتیجه مسخره اش  ، همه دست به دست هم دادن تا منو تلخ تر کنن

 

واسه همین تا خان داداش گفت ما داریم با چند تا از بچه ها آخر هفته پلاس یکی دو روز اضافه میریم کمپینگ کنار دریا تو هم بیا با کله قبول کردم ، هر چند کلی کار داشتم و دوشنبه اش امتحان میان ترم و در عین حال گروه مسافر هم  چند تا زوج که منِ مجرد یه جورایی وصله ناجور میشدم اما خوب من نمیخواستم با این تلخی ها م خونه بمونم… رفتم و خودمو با شکلات و شیرینی هم خفه کردم اون 3 روز و بی خیال رژیم و ازین قرطی بازی ها شدم  و حرف بقیه رو گوش کردم که همش سه روزه و باید خورد و لذت برد

 

اما حتی همه این کارا باعث نمیشد که از تلخیم کم شه؛ که تو همه این روزا خلا وجودتو حس نکنم شایدم باعث میشد بیشتر حسش کنم…… یه وقتایی بود که باید یار میداشتی ، باید دستت تو دست کسی میبود واسه پیاده رّویِ ساعت 2 صبح زیر نور مهتاب یه قرص ماه کامل که نورش تو آب دیوونه ات میکرد ، که وقتی رو واک برد* تا وسط اقیانوس میری ….. یکی باشه دست تو رو هم بگیره … که مجبور نشی جلو جلو بری تا خلوت بقیه رو به هم نزنی  و بعد با همه وجود احساس تنهایی نکنی

مگه میشد یاد  تونیفتاد؟ مگه میشد تو رو کم نیاورد؟ مگه میشد؟ …… مگه میشد؟

 

اگه بی تو تنهام

گوشه ای نشستم

تو یی تو وجودم

بی تو با تو هستم

ای همیشه همدم واسه درد  دل هام

عطر تو همیشه جاری تو نفس هام

ای که تار و پودم

از یاد تو بی تو

با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

تویی توی حرفام تویی تو نفسهام ولی جای دستات خالیه تو دستام

 

 

مگه میشد تو هر ماشینی بشینی و راستین یا سیاوش مشغول خوندن نباشه و یاد تو رو نیاره

مگه میشد شب که دیگه آتیشه داره خاموش میشه و همه رفتن تو چادراشون ، تو سکوت شب  زیر نور مهتاب  با صدای موجا غرق خاطرات نشی  و همه چی و همه چی تو رو نبرتت تو خاطرات … خاطراتی که پره از تو!

 

مگه میشد ……. مگه میشد؟

 

انگار همه چی اینروزا میخوان من یاد تو باشم….. حتی سر کلاس وقتی استاد حرف میزنه من تو و خودمو و این ارتباطو همه جا تو مثالاش  میذارم …. حالا بعد گذروندن این کلاس جواب خیلی از اون چراهایی رو که نمیدونستم گرفتم ولی یکم دیر……. مگه میشه به خودم روزی هزار بار نگم چرا این کلاسو زودتر نگذروندی……..مگه میشه همه اینا تو رو به یادم نیاره و اینکه  چطوری با تو بودن رو از دست دادم

 

مگه میشه اون روز مهم لعنتی برسه ، روزی که به خاطر تو براش لحظه شماری میکردم و حالا در حسرت دیدارت باشم و  ….. یاد  تو نباشم  … مگه میشه؟

 

مگه میشه وقتی همه چی به هم ریخته تو رو کم نیارم… خلاء وجودت را با همه وجود حس نکنم .. مگه میشه صداتو با همه وجود نخوام… مگه میشه بخوامتو جرات کنم بهت بگم…… ولی بازم مگه میشه غرامو بهت نزنم و تو مثل همیشه نیمه پر لیوانو نبینی و مثل همیشه پازیتیونباشی و دلگرمی ندی و با حرفات آرومم نکنی

 

و مگه میشه با همه اینا بی نهایت ممنونت نباشم و به نظرت احترام نذارم و نپذیرم که موازی باشم…. ولی نمیدونم چرا دلم پی یه فرصته دوباره است 😐

 

ودلم میخواد بهت بگم :

نه نه نگو نگو. دیگه نگو نگوراهی واسه ما نمونده

 

 

 

 

پ . ن : این روزا غر غر خونم بالاست ….. دست خودم نیست  از این تلخیه لامصبه که هر چی هم شیرینی قاطیش میکنم از بین نمیره

 

پ . ن : مثل همیشه ممنونتم و به داشتنت تو زندگیم هر چند یه به اندازه یه نقطه افتخار میکنم

 

* Walk Board

 

 

 

Advertisements


From Tehran, with love! says:

گاهی زمان هم چیزی رو درست نمی کنه …ولی چاره دیگه ای نیست جز صبر کردن

meanwhile تنها جون ما دوستت داریم 🙂



shandiz says:

😦 من نمی دونم چی باید گفت در این لحظه ها :(فقط می خونمش و غصه دار تنها جونم می شم:(



vivavida says:

وقتی هست قدرشو نمی دونیم وقتی نیست دلمون می خوادش …

_________
تنهاترین : 😐



توکا says:

سلام دوست جیگر جونم .. کاش نزدیک بودیم غرغر دوتایی می کردیم .. منم اوف ..

اصلا مواظب خودت نباش .. این جور وقت ها هر کاری دوست داری بکن .. مخصوصا اگه خطرناک باشه 🙂

راستی نمی دونم چی کار کردم تو ff نمی تونم بیام بخونمت ..



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: