دلتنگی های یک غریبه











{سه‌شنبه, ژوئیه 29, 2008}   پینوکیو

 

 

 

بارها گفتم تمام شد …  گذشت … مهم نیست …. فراموش میکنم .. فکر نمیکنم ….. پذیرفتم …..زندگی ادامه داره …. من خوشم … خوبم ……. ملالی نیست ……..

 

 

من حتی دروغ گفتن هم بلد نیستم میبینی؟

 

حالا که رفته ای بلند فریاد میزنم ……… تمام نشد . تمام نمیشود . تمام نخواهد شد مگر به تمام شدن حیات

 

 

از دیده رفته ای از دل نمیروی ای نور دیده ام

 

 

تو با من چه کرده ای که از یادم نمیروی؟

 

 

 

پ .ن : من همه راه های ممکن رو رفته ام ……. همه جاده ها به تو ختم میشن ….. چرا نمیدونم 😐

Advertisements


tookaa says:

سلام دوست جون .. این همون بازی ست که چند وقت پیش داشتم داد می زدم و می گفتم .. خدا رو می گم .. بازی کوفت درد زهرمار .. البته هرکس بنا به حالش ، یه جور وارد این بازی می شه اما سر نخ ها همه دست همون خداست ..

نمی دونم ..

adsl ام هم قطعه .. 😦



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: