دلتنگی های یک غریبه











{دوشنبه, اوت 25, 2008}   اگر بار گران بودیم و رفتیم

 

 

 

 

داشتم یه پست مینوشتم و هم زمان طبق معمول چندین کار دیگه میکردم

 

1. سیاوش میخوند و نوستالژی رو بالا برده بود

2 . شام میخوردم.

3. با داداش کوچیکه میچتیدم.

4. میگودریدم

5. تو فرندفید میچرخیدم و میلایکیدم

6. و با دوست عزیزی هم، هم صحبت شده بودم

 

صحبت از مولتای تسک بودنمون شد و پرسید که چی میکنی الان منم لیست بالا رو شمردم

بعد ایشون هم گفت که در حال نوشتنه یه پسته و ……..

 

 

خلاصه درد سرتون ندم پست ایشون آماده شد و بنده خوندم و تمام مولتای تسکی ما انگار پرید … یعنی خودم موندم اصلا ملت هم وبلاگ دارن منم وبلاگ دارم دلم خوشه!  من جرات نمیکنم حتی یه کامنت براش بذارم ……. بعد میگم من مولتای تسکم و اینا ….. جونم براتون بگه : نشون به اون نشون که اون پست فعلا رفت تو درفت که شاید از سفر که برگشتم اگه وقت بود و حسش بود و اینا  بپالیشم اگه هم نه که میمونه اونجا مثل خیلی های دیگه .

 

 

بله من بازم دارم میرم سفر….. کجا؟ یه جای خوب  :ی کی؟  یه روزی …. کی برمیگردم ؟ یه روز دیگه :دی  …….. خلاصه که اگر بار گران بودیم و رفتیم   فقط آخرین وصیت من به همه شما دوستان عزیز و گل اینه که تند تند آپ نکنین لطفا ، هیییییییییی تو گودر شر نکنین من به خداااااااااااااااااااااااااا برگردم باید عینننننننننننن … بلا نسبت … درس بخونم وقت ندارم هی گودر بخونم مجبور میشم هیییییییییییییی با دکمه نا مانوس مارک آل گودرم رو بریدم…..

 

 

دیگه زیاده عرضی نیست ( کپی رایت سلما :دی )   تا روزی دگر و بازگشتی دگر شما رو به خداوند منان میسپارم. :دی

Advertisements


et cetera