دلتنگی های یک غریبه











{یکشنبه, اوت 3, 2008}   مسافر مقصد نو جادتو بردار و برو

 

 

 

 

 

 

آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت

و جاده تن خسته تر از هر دوي ما به امتداد خويش مي نگرد

ميداني همسفر سهم من از روزگار شايد تبسمي كوتاست

و من به خود جفا ميكنم كه اين لبخند ساده را نيز از خود ميرانم

كاش روزي فرا مي رسيد كه خستگي را ه را از تن به در مي كرديم


 

تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي كدامين مهربان ببارم؟


 

تو بگو بغض خيس چشمانم را بر گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟

هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در سينه ام مي سوزند

هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه سالهاست گمشده است

سالها پيش دردي عميق مرا در خويش تبخير كرد

و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم

 

 

 

 

داشتم اینو گوش میدادم . دوستش میدارم

عکس از اینجاست

Advertisements


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: