دلتنگی های یک غریبه











{جمعه, اوت 15, 2008}   وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه

 

 

 

 

 

 

 

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت

 

 

 

 

 

امروز یه روز خاصه واسه من …… نمیدونم بگم مهمه ؟ بگم مهم نیست… اصلا مهمه آیا حتی؟؟؟ بگم سر فصل یه بخشی از زندگیمه ، یه شروعه یه پایانه ……… نمیدونم! نمیدونم………… هر چی که هست منشا یه سری تغییر  بوده ………. با خوب و بدشون اصلا کاری ندارم

 

 

 

همین بس که این اتفاق باعث شده که بزرگترین درسای زندگیمو بگیرم، آدمی بشم  که امروز هستم و مهم تر از همه این که………. حالا میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

 

 

 

 

 

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه ……. وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه

 

 

 

 

 

 

پ. ن :  خوب این پست رو گذاشتم لایو رایتر خودش پابلیش کنه امیدوارم آبروریزی نکنه :دی

پ.ن : فقط  برای ثبت در تاریخ فقط:دی

Advertisements


اولاش یه نمه امیدوار کننده بود ، بعدش نامید کننده ! هومممممم ؟!



مکین says:

نه آبروریزی نکرده 😉
ما هم هستیم در خدمت‌تون نمی‌دونم چرا نمی‌نویسم!



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: