دلتنگی های یک غریبه











{دوشنبه, اوت 18, 2008}   داری میری به سلامت سفر تو

 

 

 

 

 

 

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

 

                        ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن : تو میری و من فقط دلم میگیره  و حتی نمیدونم چی بگم…… و حتی نمیدونم اصلا اجازه دارم حرفی بزنم؟………. شاید مسخره است این دلتنگی وقتی در هر صورت همه چی تموم شده ، اما انگار با این رفتنت همه امید ها م برای دوباره با تو بودن از بین میره ……… انگار همه نقشه ها نقش بر آب میشه و من دیگه باید فقط به خوشیت دل خوش باشم و نه دیگه حتی آرزوی محال دوباره دیدنت………..  هنوز ذهنم پره از کاش ها و افسوس ها و چرا ها ی بی جواب ………….. و یه آرزوی بزرگ محال بازگشت به گذشته فقط چند ماه عقب تر  .

 

 

پ. ن تر : سخته این روزها …. خیلی سخت….. حتی فکر اینکه دیگه باید واقعا بپذیرم و سعی کنم که دیگه حتی خوابتو نبینم …… 😐 ولی مگه دست منه این خواب لعنتی؟

 

 

به خدا دیگه آخرین پ .ن : رفتم سفر و قول دادم نه به گذشته فکر کنم و نه آینده .. خواستم فقط و فقط از نقش لحظه ها لذت ببرم ……. اما ………. نمیدونم ……. باید بگذره یه جایی یه جوری این حسای لعنتی که ما رو هییییی از هم دورتر میکنه

Advertisements


tookaa says:

گاهی وقت ها آدم برای رسیدن به چیزی میدود .. از یک سو، از هر سو .. اما

اگر مکثی کنیم ، شاید به او فرصتی دهیم تا به ما برسد .. شاید .. شاید

________________
تنهاترین : گل گفتی توکای عزیزم : شاید …….. شاید 😐



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: