دلتنگی های یک غریبه











{پنجشنبه, اوت 21, 2008}   د مثل برادر :)

 

 

IMG_6490

 

 

 

 

آخر هفته ای که گذشت یه سفر 2-3 روزه رفتم ، تصمیم داشتم تو این سفر نه به گذشته فکر کنم نه به آینده……. میخواستم با نقش لحظه ها خوش باشم و خاطراتی خوش ثبت دفتر زندگی کنم.

 

 

و چقدر حضور حمایت تو همیشه آرامش بخشه و من چقدر لذت میبرم در سایه حمایتت بودن رو.

 

 

 

یه شب مهتابی دیگه ، یه پیاده روی زیر نور ماه تو محیطی که پر از بوی چوب سوخته است و یه سکوت قشنگ ، یه آتیش به خاکستر نشسته ، یه گپ دو نفره  تا دمای صبح …………. چقدر به همه اینا احتیاج داشتم.

 

چه آرامشی داشت سر به زانوت گذاشتن ، نوازش دست پر مهرتو بر سر حس کردن  و سعی برای محار اشکها نکردن.

 

گاهی فکر میکنم این زندگی ماشینی دورمون کرده ،زندگی هامون و درد دل هامون هم شده مدل جدید .. تلفن  و ایمیل و …….چقدر دلم تنگ میشه گاهی واسه گذشته ها ….

 

 

دلم تنگ میشه واسه تو ، واسه خودم ، واسه همه کودکی هامون

 

دلم تنگ میشه واسه اون پسر بچه 8-9 ساله که  سینه سپر میکرد واسه حمایت خواهر کوچولوی لوسش وقتی بقیه نمیخواستن خواهر کوچولوشو به بازی بگیرن

 

دلم تنگ میشه واسه اون نوجوون 15-16 ساله ای که واسه حمایت خواهرش از بچه شرٌای محل کلی کتک خورد و با دماغ خونی راهی خونه شد و حتی وقتی با مظلومیت تموم اولین سیلی عمرشو از بابا خورد دم نزد و فقط سرشو انداخت پایین ، عذر خواست و رفت…….

 

دلم تنگ میشه گاهی واسه اون قول و قرارای دوران سربازیت ، هر روز یه نامه تو صندوق پست انداختنا واسه قدم زدنای دو نفره تو شهناز دست به دست هم  وقتایی که می اومدی مرخصی و بهترین روزای زندگیمو میساختی … یادته یه بار گشت گرفتمون؟؟ :دی چه روزایی بود… دلم واسه همونم تنگ میشه گاهی

واسه همکار شدن تو اون شرکت کذایی ، اون سخت کار کردنا و همه چی و همه چی

 

دلم تنگ میشه واسه حمایت آشکارت گاهی ……. و فکر میکنم روزگار عوضمون کرده و از هم دور شدیم ولی وقتی محکم در آغوشم میکشی و بهم میگی نبینم چشات غم داشته باشه خواهر کوچیکه ، وقتی با وجود همه مشکلات و مسائل موجود تو بهترین و بدترین روزای زندگیم کنارمی ،وقتی کنارمی تا گره ای رو که با حماقت سال ها پیش به زندگیم زدم با کمکت بازش کنم ، وقتی تا مریض میشم اولین زنگ تلفنو تو به صدا در میاری تا دعوام کنی که مواظب خودم نبودم و مریض شدم با همه وجود احساس آرامش میکنم و میدونم که تو حتی ذره ای عوض نشدی و همونی هستی که بودی بی هیچ تغییری! و این فقط شکل دنیامونه که عوض شده

 

 

نمیدونم با کدوم کلمات بگم که چقدر ممنونم به خاطر داشتن حمایتت و چقدر همیشه به تو افتخار کردم ومیکنم به خاطر کسی که هستی و برات خوشحالم از ته دل به خاطر این همه خوشبختی که تو زندگیت داری و ممنونم که بلدی خوشبختی هاتو با بقیه قسمت کنی.

 

 

 

اینم فقط واسه نوستالژی اون روزا!

Advertisements


emin says:

خدابرات نگهش داره…
قدم زدن در شهناز هوايي داره برا خودش….



sara joon says:

nemidunam chi begam faqat mitunam bagam kheyli bahali



مکین says:

امیدوارم همیشه برای هم بمونین. من که یکی از حسرت‌های بزرگ زندگیم، برادر بزرگ نداشتنه

______________
تنهاترین : خوب من خواهر ندارم مکین جونم این به اون در 🙂



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: