دلتنگی های یک غریبه











{سه‌شنبه, سپتامبر 30, 2008}   من یه قاتلم آیا؟

ساعت 6 و ربعه صبحه هوا هنوز تاریکه ، تو بزرگراه 120 تا دارم میرم سرعت معمولیه و طبیعی ترافیک مثل هر روز در جریانه و شلوغ نشده هنوز

تو خط اول حرکت میکنم چون حس میکنم سرعتم از بقیه کمتره ! حوصله تند رفتن ندارم

 

ذهنم مشغوله شدیدا کلی کار دارم که باید تموم شه امروز ، برنامه ام رو تو ذهنم مرور میکنم و وقتایی که ذهنم مشغوله تند  نمیرم که یهو نا غافل جریمه نشم

 

نمیدونم از کجا یهو وسط اتوبان پیداش میشه !!! همیشه این جز بزرگترین ترسام بوده ، تو یه لحظه چشامون با هم برخورد میکنه ، راه فراری نیست …… میزنم بهش 😐  پرت میشه کنار ………. یه کم جلو تر میزنم رو ترمز یا چی نمیدونم به هر حال ماشین و نگه میدارم  . دست و پاهام میلرزه …. مات ومبهوت موندم

 

نمیفهمم چقدر میگذره با صدای کوبیده شدن چیزی به شیشه به خودم میام .  چند تا ماشین نگه داشتن ببینن چیزیم شده یا نه ! درو باز میکنم و سیل اشکم با اولین سوال که آر یو اوکی راه میفته ….  یه کم بهم آب میدن ! جنازه رو آوردن کنار ماشین … میرم بالا سرش . دست میکشم رو تنش که هنوز داغه . بلند بلند گریه میکنم ! آقایی که یه کم جا افتاده میزنه بلندم میکنه میبره طرف ماشین میگه پیش میاد ، شکر که هم خودت خوبی هم ماشینت !  یه آبنبات میده بهم میگه اینو بخور حالت بیاد سر جاش . میخوای زنگ بزنم 911 میگم برای اون کاری میتونه بکنه ؟ لبخند میزنه میگه برای خودت میگم .  با سر میگم نه من خوبم …  ولی هنوز دست وپام میلرزه … دو سه نفری که واستاده بودن میرن دنبال کارشون و بهم دلداری میدن… برمیگردم یه بار دیگه بهش نگاه میکنم و دلم میگیره که جونشو گرفتم !  آهوی نازنین کوچولو 😦 ازش عذر خواهی میکنم و در ماشینو میبندم باز بغضم میترکه ! دلم یه دست آشنا میخواست تو اون لحظه ، یه شونه یه صدا که بگه مهم نیست ، حادثه است ! هر روز هزار تا ازین حیونا میمیرن ! بی خیال…. اما ……

 

راه میفتم به سمت شرکت و تو دلم با همه وجود میخوام وقتی رسیدم باشه !  میرسم ، پیام میدم هستی؟ میگه آره  و من باز اشکام سرازیز میشه اما خوب مثل همیشه حضورش دلگرمی میده و حرفاش آرومم میکنه هر چند با همه وجود دلم میخواد اینجا باشه  ولی اینبار انگار مرغ آمین بالاسرم نبود حتی  از خدا ممنون میشم به خاطر داشتن بهترین دوستای دنیا

 

 

 

پ . ن : یکی از بزرگترین معضلات رانندگی تو بلاد کفر به خصوص ولایت ما حیات وحشه ! این بشر خودخواه اومده اکوسیستمو عوض کرده بعد این طفلی ها موندن کجا برن ! هر روز تو مسیرم کلی آهو یا راکن یا سنجاب و روباه میبینم که رفتن زیر ماشین و خوب قطعا کسی هم مثل من ککش نمیگزه حتی که زده به این طفلی ها !  ولی من همیشه دلم میسوزه براشون که چطوری اومدیم محیط زندگیشونو گرفتیم و این بیچاره ها نمیدونن کجا برن دیگه و یهو وسط بزرگراه سبز میشن و میرن زیر ماشین.

 

 

پ . ن: خداییش تماشایین این آهو ها که ازت فرار هم نمیکنن وقتی صبای زود میام سر کار چند تاشون رو حتما تو محیط باز شرکت لب دریاچه مصنوعی میبینم و گاهی هم یه روباه سفید کوچولو ! خیلی جالب تو قلب تمدن وسط شهر جایی که همش ساختمون و شرکته همچین چیزی ببینی سر صبح و کلی مزه میده گاهی البته نه مثل امروز که یکیشونو بکشی ! 😐 هنوز حس بدی دارم و تو شوک هستم ولی خوب میگذره ! اینه که میگن حادثه خبر نمیکنه دیگه !

Advertisements


et cetera