دلتنگی های یک غریبه











{جمعه, سپتامبر 26, 2008}   من قهوه تلخ این فنجانم …. آرام آرام سر بکش ، تمامم کن

 

 

coffee2

 

ز روزهای با تو بودن گذشته ام ، به این روزها رسیده ام                                            

نه تویی در کار است و نه من !

نه نوشته هایی که سبک کند کمی از اندوهم  …

دستم به جائی بند نیست

فقط طناب پوسیده ات تاب میخورد بالای سرم !

و بوی وسوسه ای که پیچیده دور تنم …

حالا هی پرسه بزن

کنار حال و هوای خراب من !

این روزا تلخم خیلی تلخ ….. تلخیی که نمیدونم از کجا همه وجودمو گرفته یا شاید نمیخوام بدونم و خودمو زدم به کوچه علی چپ

کمتر بهش فکر میکنم این روزا ، انگار دارم راهشو پیدا میکنم همونطور که ازم خواست .. انگار دارم راهشو پیدا میکنم که اونو تو تک تک لحظه هام نداشته باشم و دردِ نداشتنش کم تر باشه ، شاید واسه همینه که خیلی تلخم این روزا ، حس میکنم که بعد آخرین حرفامون پذیرفتم که دیگه هیچ وقت نخواهم داشتش ،  از طرفی هم به حرفاش انگار گوش دادم برای گشتن و پیدا کردن یه راهی برای فراموشی !!!! دارم خودمو با چیزای مختلف گول میزنم انگار ، نمیدونم فراموشی اصلا ممکن خواهد بود  یا نه اما این که این روزها بهش کمتر فکر میکنم میگه که شاید ممکن باشه ….. ومن دلم میگیره ازینکه عشقی که روزی فکر میکردم بهترین هدیه خداست رو بتونم فراموش …که نه ولی کمرنگش کنم .. که گاهی حتی حس خیانت به این عشق پاک رو میکنم و دلم از خودم میگیره که دارم به حس قشنگ دوست داشتنش نارو میزنم

تلخم این روزا خیلی تلخ ……تلخ تر از تلخ ترین اسپرسوی جهان  …شاید چون تصمیم گرفتم دیگه تنهاترین نباشم اما هنوز نمیدونم چی باید باشم … انگار تو زمان و مکان گم شده ام و حتی هیچ هویتی ندارم دلم برای خودم برای اون خود واقعیم نه مجازیم خیلی تنگ شده این روزها 

حوصله هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم  ،درسا انبار شدن ، کارام خوب پیش نمیرن ، منتظرم برای یه کوچ بزرگ و نمیدونم هنوز که چه باید کرد ، دلم از دنیای مجازی هم گرفته و خسته است این روزها … از این که خودمو پشت این دیوار ها قایم کردم خسته ام حتی .. دلم میخواد همه جا کم رنگ باشم که مبادا با تلخیم کسی رو برنجونم ناخواسته…. و اگه حضور دوستی نازنین نبود نمیدونم این روزها اصلا میگذشت یا نه  اون که حضورش بهم فهمونده  با حضور یه دنیا دوست مجازی و غیر مجازی  من میتونم قدر روزامو و لحظه هامو بدونم و میتونم تنهاترین نباشم

شاید تا وقتی که نفهمیدم کیم ننویسم ……باید اول پیدا شم انگار تو این روزگار تلخ ناپایدار….. پیدا میشم مطمئنم

 

 

شعر از اینجاست

Advertisements


emin says:

تلخ نباش! خودتو گول نزن… تلخي بودن يعني فکر کردن بهش… فکر کردن بهش يعني فراموش نکردن… نوشتن در مورد فکر نکردن بهش يعني فکر کردن بهش! پس در مورد اون ننويس! در مورد غم ننويس! اين تنها راهه… .
🙂



من فک کنم همیشه برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کنی و همین طور برای رسیدن به شیرینی باید از تلخی عبور کرد …

آب و خاک …



tookaa says:

…………. ta biyayi dust , mimanim



مـــــــــارال says:

هفته هاي تلخ من بوي تنهايي مي دن
نمي دونم كه يهو چرا اينجوري مي شن
بي توهفته هاي من پر غصه و غمه
پر غصه و غمه بي تو هفته هاي من
هفته ها مي گذره اما گل من نيومده
دارم از غصه مي سوزم چقد اين روزا بده



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: