دلتنگی های یک غریبه











{سه‌شنبه, اکتبر 14, 2008}   نایب الزیاره ای درجشن بانوان وبلاگ نویس

روزی که خبر جشن بانوان وبلاگ نویس رو از منیره شنیدم  خیلی دلم خواست که برای دیدن بقیه هم که شده اونحا باشم ، وقتی دعوت شدم که خیلی بیشتر و وقتی منیره گفت که نمیتونه بره کلی راه های مختلف بهش پیشنهاد دادم بلکه بتونه ردیف کنه کارشو بره و حتی اینکه به جای من بره 🙂

 

خلاصه که منیره عزیزم بعد همه ناامیدی ها و تصمیم برای نرفتن گرفتن هاش تو یه اقدام جسورانه منو هم شدیدا سورپرایز کرد و نائب الزیاره من شد برای دیدن دوستای عزیز وبلاگ نویسم و شرکت تو جشن که البته بنده تا امروز صبح که خبر حضورش تو جشن اعلام شد نمیدونستم که کجا یهو غیبش زده :دی

امروز هم که برگشت فرصتی نشد صحبت کنیم ولی با چند تا توییت و کامنت قرار شد مهمون وبلاگ من باشه و این افتخارو نصیب من کنه تا پستی  که امکان پستش تو وبلاگ منیره بنا  به دلایلی وجود نداشت بیاد و کلبه حقیر من رو مزین کنه

 

ممنونم از لطفش و دیگه بیشتر از این حرفی نمیزنم تا مطالب مهمون نازنین مهربون وبلاگم رو بخونید

 

این شما و این مطلب نایب الزیاره ای از طرف من در جشن بانوان وبلاگ نویس

 

 

جشن پرشین بلاگ، من بودم اما تقدیر نبود! (برگرفته از تيتر اين مطلب)

 

آخه یکی بگه تو که اماده شدی بری کلاس چرا قبلش میری فرندفیدت رو چک کنی؟؟؟ فقط یه جمله کافی بود تا استارتی باشه برای اینکه به جای جزوه بسته حدیثه رو بردارم و به جای کلاس برم ترمینال و بعد یه سفر یه روزه به تهران (اونم بدون اجازه خانواده و خوابگاه)

یه کم دیر رسیديم و کلی مردد بودیم بین داخل اومدن یا نیومدن که بالاخره رفتیم داخل و البته معلوم شد زیاد هم دیر نیومدیم چون به معرفی 10 وبلاگ برتر رسیده بودیم. به قبیوس زنگ زدم و شمار ویدا رو گرفتم که لااقل بتونم حدیثه اینا یا بقیه بچه ها رو پیدا کنم. ولی چیزی نگذشت که آستین ابی رنگ لباس فری رو دیدم و کاملا تابلو شد که بچه ها کجا نشستند.

ویدا هم که اومد شال قرمزش خیلی تابلو بود که زود شناسایی شد و کنار بقیه بچه های فرندفیدی نشست و منم رفتم پیششون. فری بچه های اکیپ رو معرفی کرد و چشممان به جمال بعضیا  روشن شد :دی  بعدشم که رفتم از بچه ها عکس بگیرم نذاشتند و شرط گذاشتند که اول به شروین فتحی بگو بیاد اینجا بشینه بعد عکس بگیر که کلا بی خیال عکس گرفتن شدم :دی

* فری رو که انگار سالهاست میشناسم و بارها دیدمش. جدای از عکسهاش و صداش و … خلاصه همه چیزش همون طور بود که توی ذهنم ترسیم کرده بودم. به همون میزان خندون و تو دل برو (البته با لرزش حرف ر)

* نوید کاشانی : فری اسم نوید رو که برد کمی طول کشید تا یادم بیاد نوید کاشانی کی بود، در نگاه اول بیشتر قیافه تعجب ناکشون توی ذهنم موند و البته یه حس مبهم بین متنفر بودن و هیجان داشتن. شاید اسمشو بشه گذاشت بی توجه بودن و البته یه شانس طلایی 

* مهران رو بیشتر از روی نوشته هيا وبلاگش و تعریف بچه ها میشناختم. خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش ولی در نگاه اول توي ذهنم خيلي چيزا به هم ريخت (آخه حتی برنگشت یه نیم نگاه به من بکنه تا بتونم سلامش کنم. البته شاید هم توقع زیادی بود که اون هم منو بشناسه. و يا بعدش که در مورد وبلاگش پرسيدم بي پرده گفت گير نده ديگه)

* علیرضا دات که فقط اسمشونو توی فرفر شنیده بودم و اصلا نمیشناختم.

* ردیف پشت سری هم نادر و محمد صالح بودند. هر دوشون دقیق همون طور بودند که توی تصوراتم بودند (کلا باوقار و اروم و اینا) و دقیق مثل عکس هاشون قیافه نادر که برگشته بود ته سالن رو نگاه میکرد و یه آن حس کردم منتظره من از اون ور بیام رو یادم نمیره :دی ولی کلک زدم و از اون طرف اومدم پیششون :دی

* ویدا هم که باز انگار سالهاست میشناختمش و دیدم. البته با توجه به تعریفاتی که قبلا ازش شنیده بودم فکر میکردم شیطون و وروجک تر از این حرفا باشه.

* قیافه آقای جم کلی متفاوت بود با اون چیزی که توی خیالاتم بود. کاملا از ظاهر و رفتارشون یه مرد پخته و محترم و با کلاس به نظر میومدن. البته با یه ته لهجه شیرین شمالی 🙂

بازم به اول برنامه که اون ته سالن نشسته بودم و یکی دو تا عکس از سن گرفتم. بعدش که رفتم پیش حدیثه که تمام مدت در حال حرف زدن بودیم و هیچی نفهمیدیم. پروسه معرفی خانم ها هم توسط حدیثه انجام شد. اتل متل و سلما ردیف پشت سر ما نشسته بودند. با سلما که روبوسی میکردم در گوشی یه رازی گفتم بهش که بعد طی یه حرکتی ماسید :دی 

* حدیثه خیلی شبیه به اون چیزی بود که توی ذهنم ساخته بودم. حتی رفتار و اخلاق و طرز حرف زدنش. خیلی خانم بود و شوخ و نکته سنج.

* قیافه اتل متل کلی فرق داشت با عکس هاش (به خصوص عکس های قرار پارک ساعی) الان که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که بهتره اتل موقع عکاسی شدن صورتشو به سمت پایین تری بگیره. اون جوری بیشتر به قیافه ناز و ملیحش شبیه میشه.

* سلما هم خیلی فرق داشت با اون چیزی که فکر میکردم. توی ذهنم کمی لاغر تر و البته بلند قد تر بود. و البته نه به میزانی که فکر میکردم جدی :دی یه دختر خیلی بانمک و همیشه خندون

* البته سارا رو هم معرفی کرد که بازم من نه میشناختمش و نه حتی تونستم پیداش کنم که ببینمش :دی

* اپیوم رو که معرفی کرد کلی هیجان زده شدم. جالبه که قبلا اپیوم عکس تکیشو واسم ایمیل کرده بود جالب تر اینکه کاملا شبیه عکسش بودا ولی بازم اصلا نشناختم. تو نگاه اول با توجه به اینکه دائم در حال اومدن و رفتن بود و عکاسی میکرد یه دختر پرهیجان و خوش سلیقه و اینا اومد :دی  (البته قبلش دیده بودم که وقتی اسم دکتر مجیدی رو بردن از ته سالن دائم اشاره میکرد که نه نیست :دی و همین حرکاتش کلی واسه من و شروین جلب توجه کرده بود)

موقع معرفی 10 وبلاگ برتر از لحاظ محتوا وقتی که اسم شروین فتحی رو بردند همه چیز توی ذهنم میگنجید الا اینکه فتحی بلند شه بره روی سن :)) همش هم زیر سر بچه های خودمون شد که شروع کردند به همهمه که شروین توی سالنه و البته باز به نظرم میتونست نره روی سن که اونم به خاطر اصرار رویا بلند شد رفت :دی این قدر تعجب کرده بودم که در حین حرف زدن با حدیثه سوتی دادم اونم ناجور :دی

بقیه مراسم رو هم نفهمیدم چی شد. حتی دقت نکردم آقای فتحی چی گفتند. فقط فهمیدم دختره جلوی روم که خیلی هم پرجسارت بود آنی دختر ترشیده وبلاگستان بود. ویولت رو هم که عکس های تولدشو دیده بودم و شناختم و خانم بغل دستیش هم بعدا فهمیدا گیلاس خانم هست که به تازگی فرفری هم شده. و یا حتی اون آقایی که پشت کامپیوتر نشسته بود حسین شرفی بود که باعث اومدن من شده بود.

آخر مراسم هم خانم توحید لو رو دیدیم ایشونم کلی متفاوت بودند با ذهنایتم. توی ذهنم ایشون رو لاغر تر و قد بلند تر و البته جوون تر تصور میکردم. البته بازم فکر میکردم خشک تر و جدی تر باشند که دیدم نه تنها خشک نیستند بلکه کلی شوخ و خوشخنده هستند.

به اشناهام آیدا هم اضافه شد. آيدا يه دختر آروم و مهربون و تو دل برو. البته شرارت از چشماش ميباره 🙂

بیرون از سالن مرکز گردهمایی بچه های فرفر بود کلی هم خوش گذشت. فقط خیلی تاسف خوردم از اینکه چرا مریم اس اس این قدر زود رفته و من ندیدمش و یا اینکه قبیوس و زهرا رائوراس فکر میکردند من نمیرم و نیومدند. یه چند تا عکس دسته جمعی هم گرفیم ولی متاسفانه باز همه توی عکس نبودند (مهران و علیرضا رفته بودن قدم زدن. سلما و اتل رفته بودن چایی بگیرن. محمد صالح و نادر هم که هنوز نیومده بودند. من و سارا هم که اهل عکاسی شدن نبودیم و همینا دیگه)

دم آخری هم از اونجایی که از من هیچ تقدیری نشد سمیه خانم واسه اینکه سر خورده نشم و دست خالی نرم و اینا هدیه شونو هدیه دادند به من. منم بچه پررو زود قبول کردم :دی حالا بماند که به علت اول شدن وبلاگشون از لحاظ محتوا و جایزه نقدی 100 هزار تومنیشون قرار بود ماها رو ببرن شام ولی نشد دیگه :دی

چند تا نکته :

* یه بار که به ویدا تلفن زدم ولی فری گوشی برداشت که همون ثانیه اول صداشو شناختم ولی باز فری اصرار داشت به من بفهمونه که ویدا نیست و یکی دیگه است :دی

* خودمم باورم نیمشد این قدر راحت با لهجه حرف بزنم (آخه زیاد میشه تغییر لهجه میدم) مثلا یه تیکه به فری تیکه انداختم که : آرز دلتون در رفت؟ :دی و مطمئن بودم اصلا فری نفهمید چی گفتم

* موقع اسم بردن از داور های بخش محتوا اسم میلاد جا افتاده بود که خانم اقلیما کلی غصه خورد و ما هم قول دادیم به میلاد چیزی نگیم :دی

* بسته ای که واسه حدیثه اورده بودم حاوی یک عدد تاکس بود که همه رو به یاد پدرام انداخت. ولی در اصل منو یاد پارسیش حامد اینا انداخت.

* خبر رسيد وحيد آنلاين و دوشيزه شين هم حضور داشتند ولي خودشونو نشون ندادند

* وقتي دختر ترشيده داشت از کنارمون رد ميشد فري يه متلک باحال انداخت که اصلا يادم نيست چي بود :دي

* آخيش! اين بار بدون ترس از اينکه سلما بدش بياد يا بدون شناخت از من برداشت اشتباهي بکنه با خيال راحت بهش گفتم يا زودي وبلاگت رو راه ميندازي يا ديگه نه من نه تو :دي

* تو همون حین یک عدد خواستگار هم برای يکي از دخترهای جمعمون پیدا شد که عمرا من بهتون بگم دختره کی بوده :دی

* يه جا براي طرفداري از شروين فتحي يه چاخان بزرگ گفتم و الان عذاب وجدادن درد دارم :دي خانم توحيدلو و آقاي جم دست گرفته بودند که فتحي خيلي محافظه کاره و امار رو نميکنه و اينا بعد من گفتم وارد داشبورد وبلاگش شدم و الخ :دي

* يه کوچولو هم بحث سياسي با محمد صالح کردم که کلي حال داد بهم :دي يکي از بچه هاي جنبش رو که اتفاقا پارسال تو تحصن وزارت علوم بود رو ديد بحثمون نيمه تموم موند.

* آخرش حرفی رو که چند ماه توی دلم سنگینی کرده بود رو به نوید زدم و میتونم بگم این بزرگترین حسن اون جشن واسه من بود.

و يه سوال : چرا بعد از دو روز تعداد کمي عکس توي فرندفيد بود؟؟ به خصوص از فتحي که اصلا عکس نبود؟؟

لينک مربوط : گزارش آقاي جم و گزارش حديثه که باعث شد منم بنويسم گزارش وحيد آنلاين و گزارش ويولت

 

 

پ . ن : خوب هر چند که شنیدن کی بود مانند دیدن ولی امروز با خوندن پستای تک تک بچه ها ، با دیدن ویدئو هایی که حدیثه جون گرفته بود و آقا صادق آپ کرده بود و الان هم با خوندن مطلب منیره عزیزم خودم رو اونجا حس کردم هر چند که هنوز حسودیمه که ما خارجی های غرب زده بیچاره هیچی نداریم و شماها هییییییییی تند تند جشن و قرار وبلاگی و فر فری و … راه میندازین :دی

 

پ . ن تر : اینکه خوب این وبلاگ غر نامه است و نمیشد من آخرش غر نزنم نگم که خیلییییییییییییی دلم خواست همتون رو ببینم و اینا :دی

Advertisements


چاکريم آبجي :دي

__________
تنهاترین : ما بیشتر خانم گل :*



amirsemsari says:

خيلي جالب بود .
خوب شايد اين روزها با اين همه گرفتاري كه شايد آق فري تنها ده درصد از اون رو بدونه و تاييد كنه نميتونستم بيام اما قول يه برنامه اساسي رو به شما ميدم .
نقطه اوج نزديك است

بدرود



سمیه says:

منیره جان دست گلت درد نکنه. دسته این آنجل بانوی ماهم درد نکنه که مهمونت کرده. شاد باشید



سلام به تنها جون و منیره جونم. غیر از فرفر این جا هم تشکر میکنم. من که خیلی دوست داشتم.
فقط میشه اسم اشخاصی که عکسشون را گذاشتی را بنویسی. بعضی را میشناسم و بعضی را نه.
ممنون 🙂
این جا هم هاگ و بوس و قلب :دی



maryamss says:

مرسی تنها جون و منیره جون.خیلی گزارش خوبی بود.دلم سوخت ندیدم هیچکیو.در ضمن منیره جون این آق فری منم تحویل نگرفت خیلی ناراحت نباش.بعد هم اینکه سلما اینجا هم چایی بدسته :)))



صادق says:

خیلی باحال بود. عکسها کیفورمون کرد. فقط این شروین پس چرا سانسور شده!؟ :دی



فداااااااااااااااای تو منیره جووووووووووون :-* عاشق تاکسم هستم 😡



ghobious says:

منم نشستم توی خونه و توییت ها رو میخوندم و دلم ضعف میرفت … خوشحالم که تونستی بری بعد اون همه کشمکش با خودت :دی
شما بودی انگار ما بودیم… تجربه ی دیدن بچه ها چه جوری بود؟ نشد بعدش حرف بزنیم و بگپیم! راستی وبلاگ ما رو قابل ندونستی؟ مهمون نواز نبودیم؟
خوب و خوش و سلامت باشی



ghobious says:

انجل عزیز! یه روزی شاید شد که همه جمع شدیم و دوستا دور هم بودیم و از با هم بودن و احساس این در کنار هم بودن رو لمس کنیم! به امید یه همچین روزی که خواهر برادر ها همو ببینیم… کلی هاگ!!! البته با دستکش 😉



منيره says:

@ سميه : خواهش ميکنم. من که کاري نکردم. دو سه تا عکس بد کيفيت بيشتر نگرفتم :دي راستي کلي ذوق کردم از اينکه شما رو هم از نزديک ديديم 🙂



منيره says:

@ فائزه : منم کلي تو رو دوست دارم. انشالا فرصت بشه توي اصفهان همو ببينيم 🙂 اسم اشخاص هم … توي فرندفيد نوشتم.

با اين حال بذار معرفي کنم :

اون عکس دسته جمعي از راست به چپ : صادق جم – حديثه – اوني که اون بالا وايساده آيدا – بعد خانم توحيدلو – اپيوم – نويد – فري – ويدا

عکس دسته جمعي خانم ها از راست به چپ : آيدا – اپيوم – اتل – اون پشت سميه خانم – ويدا – حديثه – سلما



منيره says:

@ مريم اس اس : ولي من خيلي غصه خوردم وقتي حديثه گفت زودي رفتي 😦 خوب صبر ميکردي 😦
در مورد تحويل نگرفتن هم … نميدونم چرا آق فري تحويل نگرفت چون کلا آق فري از بقيه بچه ها اجتماعي تر و مردمي تره :دي (فکر کن بقيه ديگه چه طوري هستند :دي)



منيره says:

@ صادق : توي اين عکسي که گذاشتم که کلا شروين فتحي نبودش. ولي اون عکسي که شروين توش بود هم … خودش گفت نذارم. شرمنده. منم به نظرش احترام ميذارم 🙂



منيره says:

@ چشم غمگين : خواهش ميکنم حديثه جون 🙂 منم کلي همتونو دوست داشتم. تاکس هم قابل شما رو نداشت :دي

اينو جدي ميگم : اگه ميدونستم قراره خودم اين طوري بيام، حتما يک عدد بچه گربه واست جور ميکردم 0گفته بودم که دوستم کلي بچه گربه داره) و ميوردم :دي



منيره says:

@ سلما : 😀 به چه معناست؟ :دي

@ دکتر مزيدي : 😀 به چه معناست؟ :دي

____________
تنهاترین : یعنی جالب بود 🙂 اسمایلی مترجم :دی



منيره says:

@ قبيوس : من اون قوتي که با شما تماس گرفتم اگه ميومدين مطمئنا نصف بيشتر مراسم رو ميبودين. چون ما تا حدود 7-7.5 اونجا بوديم.
ولي جدا جاي شما خيلي خالي بود.

وبلاگ شما هم قابل دونستم. منتها قبلش چون انجل به من گفته بود نتونستم به او جواب رد بدم. انشالا دفعه بعد مطلبمو ميذارم وبلاگ شما :دي
کلا عاشق مهمون شدن توي وبلاگ اين و اون هستم :دي



منيره says:

@! تنهاترين که در مورد 😀 گفت : یعنی جالب بود 😀 اسمایلی مترجم :دی

مال شلما شايد به اين معني باشه ولي احتمالا مال دکتر مزيدي معاني عميق تري داره :دي

___________
lol



از اینایی که اسم بردی من به غیر از 3 4 نفر بقیه رو نمی شناختم ….



yasaman says:

خلاصه لين كه جشن بسيار عالي بود نه؟ به من كه خيلي خوش گذشت…



افیون says:

خیلی جذابه آدم بره تو یه وبلاگی که تا حالا نرفته بعد عکس خودشو ببینه



افیون says:

sooti ro dashto ?
man weblogeto nashnakhtam
bebakhshid
😦



زهرا says:

ئهه من الان اینجا رو دیدم.
اسمایلی دیدن اسم خودم 😀



tt says:

سلام ممنون میشم اگر عکس از فتحی داری برام بفرست
خیلی دوست دارم ببینم چه شکلیه؟



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

et cetera
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: