دلتنگی های یک غریبه











{چهارشنبه, اکتبر 15, 2008}   يك بوم دو هوا خسته ام به خدا

تا کی رفیق؟؟

تا کی بخونم و تفسیر کنم … تا کی بخونی و برداشت کنی؟

تا کی هر بار حرف بغض بشه تو گلو و قدرت گفتنش رو نداشته باشم

تا کی پشت نقاب قایم شی و نگی حرف دلت رو؟

 

تا کی یه بوم و دو هوا؟

 

تا کی با کنایه با هم حرف بزنیم و حرف هامون رو بخوریم؟

تا کی با فکر روزی که بتونی حرفهات رو بهم بزنی صبر کنم؟

تا کی به این خیال که همیشه خواهم بود به روزمرگیهات ادامه بدی؟

 

تا کی ؟ تا کی؟

 

خستم به خدا………. خیلی خسته و راهی برای رهایی از این خستگی پیدا نمیکنم

 

 

روياي عزيز ترديد و گريز بي عشق نميتونم به خدا
سلطان قلبم بي تو سرابم آلوده ي فكر ناجور و ترديد
برگرد و از من عشقي بنا كن كانون روحم به عشق تو لرزيد
يه دل ميگه نشم عاشق كس . يه دل ميگه ميميرم بي نفس
يه دل ميگه برمو و يه دلم ميگه خو كن به قفس
يه دل ميگه پر رنگ و رياست . يه دل ميگه اين روياي ماست.

 

 

 

پ . ن : سکوتم از رضایت نیست

پ . ن : شاید یه لحظه ای دیگه ………دوباره یه شانس دیگه … شاید یه جا یه فرصتی … لحظه مجالمون بده 😐



et cetera